کاش در جهان پساکرونایی، آپارتمانهایی بسازیم، با بالکنهای بزرگ
اولین بار که دیدمت هنوز با «آپارتمان» کنار نیامده بودم. پس ذهنم بود که خانه ای کلنگی در روستا یا اتاقکی در حاشیه شهر بخریم، اما صدای دوستم نهیب میزد: «اگر حافظ طبیعت و سهم گونههای دیگری، نباید زیر اب آپارتمان را بزنی.» وقتی گرفتیمت، چه حالی داشتی. خوش انصاف، شیره جانت را مکیده و روی هر زخمت، یک چسب نواری زده بود! دلبر نبودی ولی معصومیتت دلمان را برد. کم کم به هم خو کردیم، و ذره ذره خاطره انباشتیم در هم. وقتی برای فروش گذاشتیمت، من هنوز مردد بودم. هر بار، پاهایم از بردنم به بنگاه، تمرد میکردند! [...]